|
سرزمین آرزوها... به دنبال سرزمین آرزوهای مایکل جکسون
|
از همون ابتدا فرق می کرد. خیلی بیشتر از یه نگاه معمولی بود. انگاری... از جایی اومده بود که فقط فرشته ها بلدن. آخه بوی اونا رو می داد. مثل اونا ،حرف که می زد... تمام فضای اطرافش پر از شهد می شد. آخه دوتا بال داشت. آخه همیشه لباسای آستین بلند می پوشید تا کسی بالهای جمع شده و شکستشو نبینه. پر از رنگ بود.پر از "بودن" بود. پر از یه عالمه حرف که هیچکس نشنیده بود. پر از یه عالمه لبخند رنگی که قسم خورده بودن تا آخرین لحظه رو لبهاش نقش بازی کنن. از همون اول با همه ی دنیا فرق داشت. ... با همّــــــــــــــه ی دنیا یه عالمه فرق.... تا قبل از 2 سال پیش...ندیده بودم کنسرت مونیخ رو... کنسرتی که یه بخش از کتاب بی پایان جادوی عشقش رو برام کامل کرد... ... اون you are not alone بی همتا... با یه آوای بی نظیر دیگه...چقدر زیـــــــبـــا بود....
وقتی you are not alone به پایان می رسه... مایکل : "دوستتون دارم !!!!" حالتون چطوره ؟! می خوام شما رو اونجا ببینم چراغهاتون رو روشن کنید.می خوام ببینمتون..
حالتون چطوره ؟ دوستتون دارم " در حالی که جمعیت تقریبا از هیجان به مرز انفجار رسیده بودن ، مایکل گفت : Ich liebe dich به زبان آلمانی یعنی دوستتان دارم.!!!!! مردم منفجر شدن....
اون خنده هاش...اون حرکت های با مزش... هنوز صحنه آماده ی اجرا نبود و مثل همیشه داشت نمک میریخت و آتیش می سوزوند... از رقصنده ها...از تموم اونهایی که مقدمات اون کنسرت رو فراهم کرده بودن تشکر می کرد... مایکل : باید بگم که این تعظیم برای شماست !
به مقابل جمعیت میاد و در مقابل چشمهای سرمست طرفدارهاش تعظیم می کنه...
مایکل : شما می دونید که من چه حسی دارم. ( دستش رو روی قلبش گذاشت و ادامه داد: از اعماق قلبم...با تمام وجودم دوستتون دارم. مردم داشتن اسمش رو فریاد می زدن...یک دفعه مایکل گفت : این یه حشره ی کوچیکه !!! وین ! مامور امنیتی !!! (در حالی که داشت ریسه می رفت ) می تونی این حشره رو بگیری ؟ من نمی خوام زیر پای کسی بمونه ! وین حشره رو از روی زمین بر داشت. تو همون چند ثانیه مایکل گفت : نکشش...نکشش !!! مامور امنیتی که تا نیمه ی راه رو رفته بود برگشت تا حشره رو زنده به مایکل نشون بده و خیالشو راحت کنه !
و بعد از این صحنه... مردم با تشویق های زیاد..از اون می خواستن که باز هم حرف بزنه براشون. اجازه نمی دادن اجرا کنه .مایکل چندبار خندش می گیره،به جلوی میکروفن امد و گفت: من دلم نمی خواد زیاد حرف بزنم !! و با وجود تشویقهای زیاد...مایکل اجرا رو شروع می کنه... حالا می خوام برای شما ..آهنگ های قدیمی رو اجرا کنم... موسیقی i want you back... فضا رو پر می کنه... ........... ..... به ساعت نگاه می کنم...حدود 3 نصفه شب است... چشم می بندم که مبادا چشمانت را از یاد برده باشم و طبق عادت کنار پنجره می روم.. فرا تر از زیبایی ها... عاشقانه هایم را...از پوست شفاف تو وام می گیرم ! ... پی نوشت / خوبه که هستی حسین. خوبه که هستی تا با نوشته های تو از تنها پناهم بنویسم...
I Keep on Dancing And Dancing And Dancing ,until ! There is Only...The Dance
[ شنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 03:29 AM ] [ Magical Child ]
[ نظرات (3) ]
سلام به همگی . امروز مجموعه ای از آخرین عکسهای فرزندان مایکل جکسون ، یکتاترین موجود در دنیا رو براتون آپ کردم.امیدوارم لذت ببرید.
یعنی من کشته ی این استایل راه رفتن و لباس پوشیدنشونم تو این عکس !
==========================================
زیبای من...
از پنجره به بیرون نگاه می کنم. شاخه های سرمست درختان را می بینم که بی وقفه می رقصند ... گویی باد در گیسوان تو پیچیده...
عطری دلپذیر..مشام اتاقم را پر می کند..
به تو که فکر می کنم... دهلیزک های بی قرار قلبم همچون رود می خروشند و خون در رگهایم می خرامد... در خیالم ... تورا در آغوش می گیرم.
تمام آغوشم به وسعت زیباترین مراتع دنیا سبـــــــــــز می شود...
سپیدی مه آلود دستانت... مرا به طلایی ترین مرزهای جغرافیای بودنت می سپارد...
تصور دیدن چشمانت... آن مردمکان سیاه رنگ... آن آهو بچگان بکر و خرامان... همچون لمس شفاف ترین قطرات باران... مرا به خورشید می رساند.
کبوتران سپید وحشی در قلبت می تپند... و تپش های بی دریغشان مرا به عمق دست نیافتنی ترین آبیِ اقیانوس می برد.. همانجا که ماهیگیران لرزان ... از اشکهای تو برای کودکانشان مروارید می گیرند...
شانه هایت... آن کوهستان امن و بخشنده ،پناهی را به من می بخشد... که خالی از آنم...
صدای تو در گوشهایم نقش می زند. همچون پرستوها به جایی فراتر از رؤیا کـــــــــوچ می کنم...
چون آوای آشنا و سپید رنگ قو های افسونگر...
شعله های سوزاننده ی قدم هایت... آن هنگام که چون اخترکان در دور دست ، می رقصی و می درخشی... آتش می آفرینی تا جهانی از انعکاس قدم هایت بدرخشد...
.... گُر می گیرد نگاهم از آن سِحر بی انتها... مسخ می شوم.. محصور می شوم در بیکرانگی...
زیبا..
فراتر از زیبایی ها...
تو تنها سرزمین من هستی. و من ،
هر لحظه در تو زاده می شوم.
(Magical_child)
I Keep on Dancing And Dancing And Dancing ,until ! There is Only...The Dance
[ پنجشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 3:33 PM ] [ Magical Child ]
[ نظرات (2) ]
من از تو می نویسم. و از تو... و باز از تو... و با توصیف وجود تو، کلمات را به سلطنت می رسانم...! زیبای روزهایم با چشمهای کودکی ام که نگاهت می کنم، هنوز نزدیکی، مثل قطره های باران به من. و هنوز رگ خواب تمام درختان سبز را می دانی. با چشمهای کودکی ام که نگاهت می کنم، نارنجی می شوی. رنگ تمام غروب هایی که تنها یک دریا بینمان فاصله بود... بشنو زیبای من... بشمار صدای نفسهایم را در قدمهایت ... خسته نشو و به حرکت ادامه بده زیبا... مکث که کنی، این بی سرزمین خواهد مُرد در قدمهای همیشه رقصانت... این روزها، چشمان کودکی ام تار می بینند... این روزها من،در بطن راکد این اتاقهای سرد، دردهایم را می بوسم. بوی تو را می دهند... کاش یک بار دیگر سراغ لحظه هایم می آمدی ... تا ببینی...بعد از رفتنت، از اتاقم ،تنها دیواری باقی مانده، که عکس چشمان سیاه تو روی پا بندش کرده است... هر صبح که از خواب رخوت انگیزم بر می خیزم، سراسیمه چشم می گردانم به سمت قاب عکست، می ترسم... می ترسم که از آنجا هم رفته باشی...! پی نوشت / 21/1/91 ...I Miss you Man Love Lives Forever
[ جمعه 25 فروردین ماه سال 1391 ] [ 3:15 PM ] [ Magical Child ]
[ نظرات (4) ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||